داستانی کوتاه ازشهیدصیادشیرازی

خرید بک لینک

امکانات وب

-->-->-->

Ùx83د Ùx85Ùx88سÙx8aÙx82Ùx8a براÙx8a Ùx88بÙx84اگ

 اوايل انقلاب ژيان داشت.

بهش مى گفتم: «بابا، اين همه ماشين توى پاركينگ موتوريه، چرا يكيش رو برنمى دارى، سوار شى؟»

مى گفت: «همين هم از سرم زياده

از استاندارى دو تا حواله پيكان فرستادند. هر پيكان، چهل و پنج هزار تومان;يكى براى صياد، يكى براى من.

صدايش را در نياوردم. نود هزار تومان جور كردم و ريختم به حساب ناسيونال.تلخ شد.

گفت: «كى پيكان خواسته بود؟»

ماجرا را گفتم.

گفت «پولم كجا بود؟» ژيانش را گرفتم. فروختم بيست هزار تومان. بيست و پنج هزار تومان هم براش وام گرفتم، تا خيالش راحت شد.

چند سال بعد، ستاد مشترك ارتش بهش حواله حج داد.

 قبول نكرد با پول ستاد برود.

پيكانش رو فروخت.

خرج مكه اش كرد.

یادواره ی شهیدان...

ما را در سایت یادواره ی شهیدان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: رقیه مصلحی بازدید: 1281 تاريخ: جمعه 10 آبان 1392 ساعت: 21:50

صفحه بندی